پیاده روی و پارک رفتن
![]()
![]()
دیروز که چهارشنبه همسر مهربانم و یکی یکدونه قشنگم اومدن دنبالم که بریم خونه عمو میران و خاله لیلا، چون منتظر بودیم که عمه ندا و عمو نیما از تهران بیان، راستیتش پنجشنبه چهلمین روز درگذشت خاله همسرم بود بچه ها تصمیم گرفته بودن که برای مراسم برن بخاطر این ما هم رفتیم که هم بچه ها رو ببینیم و هم تصمیم بگیرن که کی راه بیافتن
راستش چون من پنجشنبه و جمعه کلاس داشتم باهاشون نرفتم و این دو سه روزه تنها موندیم، من هم چون صبح باید زود بیدار میشدمو میرفتم سمت دانشگاه رامیلا رو هم سر راه میبردم خونه مامانم تصمیم گرفتم که شب برم خونشونو بمونم اونجا هر چند که تمام هفته مامانم رامیلا رو نگه میدارم حالا دیگه باید پنجشنبه و جمعه هم نگهش داره انشاءا... یه روزی جبران می کنم چون واقعاً حسابی خسته شون میکنه و از کار و زندگی انداختشون، امروز هم چون یکمی کار داشتم و یکمی هم خرید با مامانم و رامیلا رفتیم تا بازار و خرید کردیم و یکمی تاب خوردیمو برگشتیم تو راه یک سری به پارک زدیم رامیلا رو بردیم پارک که یکمی حال و هوا عوض کنه
ولی هوا سرد شده و دیگه نمیشه خیلی پیاده روی کرد با اینکه رامیلا رو حسابی پوشونده بودم ولی دست و صورتش یخ زده بود
، برای برگشتن هم بعد از پارک
داشتیم برمیگشتیم به سمت خونه که رامیلا خانم مغازه اسباب بازی فروشی رو دید و ما هم یکسری به اونجا زدیم حسابی خرج گذاشت رو دستتمون، ( البته عزیز دلم اینجوری نیست این برای شوخی بود ) .
راستی یادم رفت بگم سه شنبه تولد آنا بود .
رامیلا خانم هم برای آنا چند شاخه گل خرید تا چند روز دیگه بریم براش یک کادو بگیریم چون خیلی سرم شلوغ بود نرسیدیم براش کادویی بخریم .


![]()

این پازل خانم خانوما که بعد درست کردنش نشست و نگاهش کرد .
![]()

این هم عروسک دختر این فرشته کوچولوی ما که اسمش رو گذاشت ملودی .
![]()

![]()
![]()
![]()





پیاده روی و پارک رفتن 
